علي بن زيد البيهقي ( ابن فندق )

311

تاريخ بيهق ( فارسى )

گرگانرا از ديلمىها انتزاع كرد مجد الدوله براى دفع قابوس لشگرى بزرك فراهم آورد و بسردارى ابو على حمويه روانهء گرگان ساخت ، ابو على از نصر بن حسن بيمناك بود كه مبادا بسبب دلبستگى بحكومت قومس بجانب قابوس گرايد ، و بدين جهت در صدد چاره‌جويى و علاج واقعه قبل از وقوع برآمد و فرمان حكومت قومس را براى نصر فرستاد و به دو نوشت كه هرگاه بپاس خويشاوندى جانب مجد الدوله را نگاه دارى اكرام و انعامهاى ديگر نيز خواهى يافت ، به رسيدن نامه نصر بن حسن با حشم خود بقومس رفت و بابو على پيام داد كه مرا در اين حدود قلعه‌اى محكم لازم است كه هنگام جنك و آمد و شد لشكرها مأمن عيال و مخزن اموال من باشد ، ابو على قلعهء جومند را به او داد و او بنه و رخت و عيال را بدان قلعه برد و بفراغ بال بنشست ، اتفاقا ابو على در جنك با قابوس شكست خورد و در حال فرار بنصر نوشت كه بىدرنگ عازم رى گردد ، نصر تا سمنان رفت ليكن در آنجا توقف كرد و بجاى رفتن برى بمجد الدوله نامه نوشت و براى نگاه داشتن قومس مدد خواست ، مجد الدوله كه از او مطمئن نبود پاسخ نامه را مدتى بمماطله گذرانيد و بالاخره ششصد سوار براى او فرستاد ، و او با اين سواران بر ابو سعيد بابى كه از جانب قابوس باستخلاص و حفظ قومس آمده بود تاختن برد و او را هزيمت كرد ، مجد الدوله كه خبر اين فتح شنيد سه هزار سوار ديگر برياست رستم و مرزبان بنزد او گسيل داشت ، و اين سه رئيس باتفاق يكديگر به خاك گرگان تاختند و شهريار را تصرف كردند ، پس از اين فتح ميان رستم و نصر جدايى افتاد و نصر بقومس بازگشت . در اين وقت ابو نصر بن محمود حاجب از جانب قابوس با سپاهى كافى فرا رسيد ( اين ابو نصر از پروردگان امراى سيمجورى بود و بسببى بولايت شمس المعالى افتاده و در نزد وى قرب و مكانت تمام يافته بود ) و با دلى قوى و رغبتى صادق بر سر نصر تاخت و سپاه او را پراكنده و برادران او را اسير كرد ، و نصر بسمنان گريخت و از آنجا پى در پى بدربار رى نامه مىنوشت و مدد مىخواست ، ليكن مجد الدوله كه سرگرم صلح با قابوس بود در جواب مماطله مىكرد تا پيمان صلح بسته شد و از مقررات صلح اين بود كه هر دو طرف بكوشند تا نصر را بهر حيله ممكن شود بچنگ آرند و هلاك سازند . اتفاقا نصر از اين حال آگاه شد و ناچار دل از قومش بركند و بخراسان گريخت و پس از اقداماتى كه شرح آن مايهء اطناب است به خدمت محمود غزنوى پيوست و محمود بيار و حومند را برسم اقطاع به او داد و او بسر اقطاع خود رفت ليكن بدين قسمت قناعت نداشت و پيوسته منتظر فرصت بود كه ملكى وسيعتر بچنك آورد ، در اين وقت از رى به او نامه‌ها نوشتند و پيامها دادند تا با همه احتياط و زيركى فريب خورد و برى رفت ، و به مجرد رسيدن بدان شهر دستگير گشت ، و او را بقلعهء استوناوند فرستادند و پس از آن كسى او را نديد ، چون كار نصر بدينگونه خاتمه يافت قابوس بىدرنك همت بر استخلاص قومس گماشت و قلعه‌ها و حصارهاى آن ناحيه را در تصرف آورد و بكسان و معتمدان خود سپرد ، و تخريب حصار جومند كه مؤلف در صفحهء 132 ياد كرده است ظاهرا در اين موقع بوده و تاريخى كه مؤلف ياد مىكند ( 393 ) مؤيد اين معنى است .